سفارش تبلیغ
صبا ویژن
به کبودی یاس سوگند...

بسم الله

سلام سید...

بلاخره ان کار اعصاب خوردکن را گذاشتم کنار...

همان وقت تلفی مسخره را...

گاهی دست خودت نیست...

پلک ک میزنی اب های اضافی بدنت قطره قطره از چشم هایت سرازیر میشوند...

باید یادم باشد این روزها اب نخورم...دیگر دارد اعصابم خورد میشود از این قطرات مزاحم....

خوب...حالم بهتر است که ان کار را دیگر نمیکنم.

خیلی حالم بهتر است....

اما خوب نمیدانم دقیقا پل مغزی مغزم چه مرگش شده است ک با لیمبیک و هیپوتالاموس دست به یکی کرده و روی اعصابم رژه میرود...!

راستیش کمی حسودیم دارد میشود.. به همه حرم رفته ها...

 

اقاسید...

زده ب سرم گمانم ....بیخیال این چرت و پرت ها شو....

مگر ادم نباید دلخوشی داشته باشد ک دوام بیاورد....

دلم را ب چی خوش کنم؟

قول میدم اینبار سکوت کنم و اینجا هم ننویسم حتی...

 

سید...

چند روزی تا شهادتت مانده....

میشود سه سال....

دلگیرم سید....

خیلی دلگیرم....

سید....بغض دارم....

دست خودم نیست...

حالم خوب است ب خدا....

اما نمیدانم چرا هی این چشم ها میبارند...

با یک جمله

یک عکس...

یک تلنگر...

 

دارم ب این فکر میکنم کاش میشد قسمت احساسات مغرم را غیرفعال کنم و دریت مثل یک ربات ب زندگیم برسم.

قلبم را چ کنم؟

 

سید...خواب حرم ببینم هم راضی ام....

خواب حرم ...

خواب شماها...

خواب یک چیزی ک ارامم کند...

این همه ایه....

یکی کاش نشانه ایی بشود برای این دل خسته ....

خسته ام.. سید..خسته ...

کمی ارامم کنید...

سید ... 

ب مادرت زهرا....

یک نشانی...

یا زهرا به حق بغض حسن در کوچه.... 

 

 

باز هم میبارند...

دیگر نمیدانم چ کنم با این زبان نفهم های چشم سفید!

 

اصلا ببار...

قحطی ابه تو حرم....

چیزی نمانده ب محرمش...

 

کاش روضه ها را بشود درک کرد....

 

بروم...

امشب نمیدانم چ میگویم...

دعا کنیم برای قلب خسته هم....

و من خسته پایدارم...

هرچقدر خسته ام...

قد خم نمیکنم اما...

 

 

 

 


نوشته شده در شنبه 98/4/29ساعت 12:50 صبح توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت