سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
به کبودی یاس سوگند...

بسم الله

بالای سر جنازه پسرش ایستاد و بلند رجز خواند...نیم ساعتی شاید...

میگفت مرتضی پسرمه دوستش دارم.از جون دلم بزرگش کردم.ولی صدتا مرتضی فدای اقا...چیزای خیلی مهم تر مرتضی هست.

صدایش نلرزید وقتی اینها رو میگفت...استوار استوار...

چندی بعد بود که عکسی منتشر شد از مردی که بالای مزار مرتضی نشسته بود...با لفظ پدر شهید.

من ک قبلا پدر مرتضی را دیده بودم اعتراض کردم ...

این چ وضعشه چرا دوتا عکس مختلف از پدر شهیده

بلاخره کدوم پدر شهیدن.چیکار میکنید شما؟

فهمیدم این پدر همان پدر است...

هنوز دوماه نگذشته بود...

اما محاسن سیاهشان همه سفید شده بود...

ولله این پدر..ان پدر نبود...

من نشناختم...این مردسفید مو ی شکسته

ان مرد استوار چند هفته پیش نبود...

ذهنم درگیر شد که مرتضی...چطور پسری بودی مگر...ک داغت اینطور پدرت را پیر کرد...

مرتضی را که جلوی پدر نکشته بودند

مرتضی را که تشنه نکشتند

برایش که کوچه درست نکردند

همه با هم که نربختند سرش...

پدرش که بدن اربا اربا پسرش را ندیده بود...

اما چقدر زود پیر شد پدرش...

همان جا بود که فهمیدم داغ پسر چه بر سر پدر می اورد....

چه رسد که پسر؛علی باشد...شبیه ترین به پیامبر..

و پدر حق داشت بگوید...بعد از تو خاک بر سر دنیا....

 

 


نوشته شده در یکشنبه 98/6/17ساعت 1:14 عصر توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت