سفارش تبلیغ
صبا
به کبودی یاس سوگند...

سلام سید

خوبی برادرم...

سید جانم

اگه بدونی چه وضعیه :)

ادم نمیدونه بخنده یا گریه کنه.

سید جانم

اومدم گزارش کار بهت بدم.

به شماها و اقا... :)

سید تصمیماتی که دارم اینهاست.

جملات انگیزشی،روانشناسی و ...رو حتما باید داشته باشیم واسه افزایش اعتماد به نفس.

اقا گفتن که نباید بزاریم افراد احساس حقارت کنند...

دوم گزاشتن روزانه بی تو هرگز

که خیلی به نظرم مفید میتونه باشه.

ایجاد یه کتابخونه ساده هم ضروریه.

 مهدویت و احادیث رو مجبورم یکی کنم.

چون که احتمالا جا نداریم.

در ظمن باید از منابع مدرسه هم استفاده کرد.

که بتونیم تامینش کنیم مثل امسال نشه

که مسائل مالی فشار وارد کرد و نشد اصلا درست و حسابی کاری کنیم.

اول که خدارو شکر پول توی جیبیم جواب گو هست ان شاءالله

و اینکه یکسری متن ها رو میدیم بچه ها ک خط خوبی دارن.

اینطوری نمیخاد همه چیز رو پرینت بگیریم.

برد شهدامون باید حتما معرفی شهدا رو هر هفته و نهایتا دو هفته یکبار داشته باشه

عقیق رو باید هر دو هفته یکبار بزنیم.

راستی.

معرفی کتاب خوب و سایت.پیج.کانال و ....

خیلی مفید میتونه باشه...

عاشقانه های من و خدا ایده قشنگی بود.

چونکه بچه هامون هنوز نمیتونن با خدا ارتباط درستی بگیرن....

یه تربیون دیگم میزاریم واسه کتاب.

هر کسی بهترین کتاب هایی که خونده رو معرفی کنه.

بقیه بخونن.

واسه کتابخونه هم

سه چهارتا کتاب سلام بر ابراهیم گرفتم.

ان شاءالله اگه کتاب های سیاسی ک میخام تایید بشه عالیه

خلاصه که این فعلا نظریات من.امتحانات تموم شن.با قدرت اسلام به پیش میریم.

خدا کمک میکنه...

شما ها هم ماشاءالله...حتما کمک میکنید.مخصوصا شما اقای سید

اقا صاحب الزمانم که....ما به عشق ایشونه که کار میکنیم.

یا الله

دعام کن سید جانم

 

 

 

 


نوشته شده در جمعه 97/3/4ساعت 7:38 صبح توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

سلام سید جان.

سلام حسین اقا

خوبید؟

این روزا شدم جفت این بچه ها

نحمل کوچکترین صدایی رو ندارم و منتظر یه تلنگرم بزنم زیر گریه.

بده...

وضع خیلی بده....

بعضی وقتا حس میکنم اهل این دنیا نیستم..

این نسلی نیستم...

حس میکنم دهه شصتی ام...

پاکی و صفای اونا رو ندارم...

ولی قیافشو میگیرم...

چقدر مردم با هم نامهربون شدن...چقدر همه دنبال زنده موندنن...

من خدایی دارم که در این نزدیکیست...

من دلم گرمه...

میدونید...

رفقا...

دلم واسه شلمچه و طلائیه و علقمه و  ...

تنگ شده...

اخ...هویزه...

دلم خیلی واسه شلمچه تنگ شده...واسه اردوگاه  ....

من بچه اونجام...زادگاه من اونجاست...زندگی من اونجاست...

اونجد بچه هایی بودن که من ندیده عاشق مرام و معرفتشون شدم...

حالا حقمه  ...من بچه اونجام...

حالا ک نمک خورده شهدام...دیگه دووم نمیارم.... 

سید کمکم کن..

حسین...

خدایا...

مادر...

اقا ....

 


نوشته شده در چهارشنبه 97/3/2ساعت 11:48 عصر توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

سلام داداش عزیزم.

خوبی سید؟

خدا رو صد هزار مرتبه شکر که حالت خوبه...

سید جانم

تصمیم گرفتم یکی از کارایی که میکنم گذاشتن روزانه و یا هفتگی داستان شما باشه

سید علی حسینی....دلم میخاد از این شهیدی بگم که شما ازش نوشتی...

به حرمت شما این بچه ها....

کمکم کن سید


نوشته شده در سه شنبه 97/3/1ساعت 7:47 صبح توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

سلام سید جان خوبی؟میدونم حالت خوبه...

امیدوارم یعنی با این اوضاع...

سید جان.اگه یادت باشه برات تعریف کردم که

فرمی که پر کردم برای رضای خدا نبود برای دنیای خودم بود.بعدش پشیمون شدم...ولی کار از کار گذشته بود دیگه...

یهویی شد که انگاری قرار بود حذف شم.اما دوباره...

نمیدونم.شاید انتخابم کنن.شاید نکنن...

ولی سید اگه قراره مفید باشم انتخاب شم.اگه از پس این وظیفه میتونم بر بیام انتخاب شم.اگرنه انتخاب نشم بهتره.

اگه هدفم غیر کار برای خدا باشه انتخاب نشم.

اگه تو دلم چیزی غیر از خدا باشه انتخاب نشم.

و اگر دین گردنم نمیمونه انتخاب شم.

سید جان.

از بعد امتحاناتم انشاءالله باید شروع کنم.

اول همه دو رکعت نماز که کارم برای خدا خالص باشه 

دوم .مطالعه سخنان رهبری 

سوم پیدا کردن اولویت ها

چهارم روش های خلاقانه 

پنجم اجرای با برنامه ریزی و هدفمند

سید جان...

الان تازه برگشتم خونه.مشغول خوندن بودم ...

الان خیلی خستم...خیلی...خسته و پر استرس

خدا کمک کنه تموم شه این یه ماه

سید جان التماس دعا...

کمکم کن...

یا علی ....

 

سید...

چی میشه تو رو ببینم...نبینمت...حست کنم حداقل...

یه نشونی بده با معرفت بی نشون....

یه نشونی بده... 

 


نوشته شده در دوشنبه 97/2/31ساعت 10:25 عصر توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

سید جان سلام.داری کمکم میکنی سید؟حواست بهم هست؟ دستمو محکم محکم بگیر سید طاها....اونقدر محکم که اگه بخوامم نتونم جدا شم از شما.اونقدر محکم که اگه پرت شدم تو دره گناه دستمو از دسستتون بیرون نیارم.من شاید ول کنم دست تو رو...ولی تو هیچ وقت دستمو ول نکن....

 

سید جان....داداشم....من سعیمو میکنم.ان شاءالله

شما هم به امید خدا کمکم کن.

خیلی اوضاع در هم برهمه....خیلی سید...

اوضاع همه جا...همه چیز....از جهان و کشور و استان و شهر و روستا و جامعه و خانواده ها و ....

خرابه سید خرابه....

سید جان...ولی هنوز هستن اونایی که دلمون بهشون گرمه...

تو هستی...حسین هست...مرتضی هست...محمد ها....حسین صحرایی ...

همشون هستن...من دلم به شما گرمه...

شما پشتمید....

سید جان...

یه جمله خوندم...

نوشته بود...

امان از لحظه گناهی که  تو  حواست به منه...

دلمو سوزوند...یه جوری شدم....

امان...

امان...

سید همیشه میگم...

اون موقعی که خون شما ریخت روی زمین...

اون اولین قطره...

که شما پاک شدید از تمام گناهان و مظاهر دنیوی...

من سرم گرم کدوم گناه بوده؟

من سرم گرم کدوم بد بختیم بوده...غرق کدوم یک از این گناهای لعنتی بودم....

سید جان

نمیدونم چی قراره پیش ییاد...ولی خودمو و همه رو میسپارم دست خدا...

دعام کن سید طاها...

یا علی


نوشته شده در جمعه 97/2/28ساعت 12:0 صبح توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

   1   2   3      >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت