سفارش تبلیغ
صبا
به کبودی یاس سوگند...

بسم الله الرحمن الرحیم

حتما بخونید...

طاها حدودا یه بچه 8-7 ساله بود که اون اتفاق افتاد. محدثه، کمتر از یه سال از طاها کوچک تر بود. اون رو گرفته بودم توی بغلم و داشتم خوابی رو که قبل از تولد، درباره اش دیده بودم براش تعریف می کردم. خواب شهید خانواده رو دیده بودم که تولد محدثه رو بهم تبریک گفته بود.

اصلا نفهمیدم طاها با فاصله کمی از ما ایستاده و داره گوش می کنه. حرفم که تموم شد اومد سمتم و با حالت خاصی ازم پرسید: سر من چی؟ سر من خواب ندیدی؟
موندم چی بهش بگم و ماجرا از نظر خودم ختم بخیر شد تا 2 سال بعد که متوجه تفاوت رفتاری طاها با بقیه شدم، دقیقا از زمانی که برای محدثه جشن تکلیف گرفتیم.
یه روز صبح، دیدم اومده بالای سر محدثه و خیلی آروم داره سرش رو نوازش می کنه و در گوشش میگه: پاشو خواهر گلم، خدا داره صدات می کنه.
ولی محدثه بلند نشد. زیر نظر گرفتمش. دیدم رفت وضو گرفت خودش ایستاد به نماز. نمازش رو که خوند دوباره اومد و با همون محبت خواهرش رو صدا کرد. رفتم جلو بهش گفتم پسرم تو وظیفه ات رو انجام دادی. دیگه مسئولیت با خودشه.
با حالت خاصی به من و محدثه نگاه کرد و بلند شد. از این ماجرا چند وقت گذشت. محدثه تحت تاثیر نماز خوندن ها و رفتارهای طاها یه وقت هایی نماز می خوند یه وقت هایی هم توجهی نداشت. تا اینکه چند روز پشت سر هم نمازش پشت گوش افتاد.
طاها هر چی باهاش حرف زد فایده نداشت. هی با حوصله و آرامش بچگانه اش از مسیرهای مختلف وارد می شد اما خواهرش از یه طرف دیگه در می رفت. یهو چشم هاش پر از اشک شد. از جاش بلند شد و سرش داد زد: کاش نصف محبت خدا به تو، مال من بود.
و رفت توی حیاط. رفتم دنبالش. نشسته بود یه گوشه داشت از ته دل گریه می کرد.
رفتم سراغش و به هزار ترفند وارد شدم اما چیزی نمی گفت. تا اینکه بهش گفتم: پسرم شما ظرفت بزرگ تره که الان زیر سن تکلیف، نمازت قضا نمیشه. عجله نکن محدثه هم راه می افته.
این رو که گفتم انگار نفت بود روی آتیش. چنان بغض کرد که گفتم الان هر لحظه است که خفه بشه. بلند شد با اون قد کوچیکش جلوم ایستاد. دیگه نمی شد جلوی گریه هاش رو گرفت. حالش یه طوری بود انگار انداخته بودنش وسط آتیش.
گفت: کی گفته ظرف من بزرگ تره؟ اگه ظرف من بزرگ تره، اگه من بهترم، اگه خاطر من واسه خدا عزیزتره، چرا هیچ شهیدی تولد منو تبریک نگفته. من غازوراتم. (نمی دونم این کلمه رو از کجا شنیده بود) اما نمی تونم بشینم ببینم محدثه داره به این همه محبت خدا بی توجهی می کنه. چرا اینطوری می کنه وقتی می دونه یه شهید تولدش رو تبریک گفته؟ وقتی خدا از من بیشتر دوستش.

زبونم بند اومده بود.نمی دونستم چی باید بگم. آخه به یه بچه 10 ساله چی می شد گفت؟
روی سرش دست کشیدم و گرفتمش توی بغلم. چنان با گریه هق هق می کرد که نفسش تیکه تکیه از سینه اش بیرون می اومد.
تو همون حالت ادامه داد: حالا که خودم به درد خدا نمی خورم می خوام به اون کمک کنم. شاید خدا از منم خوشحال بشه.

دیگه نمی تونستم جلوی اشکم رو بگیرم. باورم نمی شد چنین داغی به جگر بچه ام افتاده باشه. داغی که با هیچ حرفی آروم نمی شد.
ماجرای 2 سال قبل اومد جلوی نظرم که بعد از اون ماجرا همه زن های فامیل می گفتن مراقب باش حسودی نکنه. بچه ها وقتی ببینن بچه های کوچیک تر یه چیزی دارن که اونها ندارن بهشون حسودی می کنن. حتی سر اونها بلا میارن. کجا بودن اون لحظه که ببینن پاره جگر من چطور می سوخت اما نه از حسادت.

بالاخره طوری محدثه رو راه انداخت که نمازش ترک نمی شد. الگوش تو همه چیز شده بود طاها.
یه دفعه دیدم کشیده بودش کنار و خیلی جدی بهش می گفت: من قد و قواره ایمانم همین قدره اما تو توانت از من بیشتره. متوقف من نشو که طاها چی کار می کنه. فکر کن من یه پله ام که خدا من رو گذاشته کمکت کنم بری بالا. اگه قد من بایستی قد من میشی

اون محدثه رو نصیحت می کرد، جیگر من آتیش می گرفت. 10 سال از اون ماجرا گذشته بود و هنوز فکر می کرد غازوراته. برای جلب توجه و محبت خدا هر کاری می کرد.
حتی یه وقت هایی پدرشون به خاطر خستگی بی جهت بهش گیر می داد، یه بارم صداش رو بالا نبرد یا تندی نکرد. قرآن رو گذاشته بود جلوش، آیاتش شده بود مشق شب واسش.
واضح می دیدم بین بچه هام از همه شوم سر تره اما غازورات از دلش در نمی اومد.

یه دفعه یه مشکلی پیش اومده بود، بهش گفتم: مادر خیلی دعا کن تو خیلی پاکی، خدا تو رو بهتر می خره.

چنان گریه اش گرفت که دیگه نمی شد جلوی اشک هاش رو گرفت. در نهایت فقط گفت: مگه واسه خدا چی کار کردم که ازش چیزی بخوام؟ یه غازوراتی چی داره واسه گفتن.

 

چهره زیبایی داشت با یه لبخند دل نشین. به خصوص حجب نگاهش همه رو مجذوب خودش می کرد.
بین دخترهای دانشگاه کمتر دختری رو می تونستی ببینی که مجذوب این چهره یا این آدم نشده باشه.
حتی یه عده به خاطر زیبایی چهره اش بهش پیله می شدن که باهاش عکس بگیرن هر چند هیچ کدوم عکس ها مثل خودش نمی افتاد. گاهی گروه رفقای خودمون هم به شوخی بچه خوشگل صداش می کردن.

عموما ساکت بود و هیچی نمی گفت اما مشخص بود ته چهره اش راضی نیست. علی الخصوص که دیگه از عکس فراری شده بود. هر وقت اسم عکس می اومد می رفت پشت دوربین.

یه روز توی در دور هم جمع شده بودیم که از پشت بهمون نزدیک شده بود و زد روی شونه سهیل و گفت: برو کنار بزار خرطوم رد شه.
با تعجب نگاهش کردیم. اوایل همه جا می خوردن آخه بینی بزرگی نداشت. بینیش به چهره اش می اومد. اما کم کم خودش دماغش رو جک کرد.
- برو کنار احترام خرطوم واجبه ... دماغ باید خرطوم باشه که آدم رو از صد کیلومتری بشناسن ... اصلا کل هیبت فیل به خرطومشه ...

کم کم اصطلاح بچه خوشگل به آقای خرطوم تغییر کرد. قیافه اش رو جک کرده بود. یکی از بچه ها که رفیق فابریک طاها بود آخر شاکی شد. در جوابش گفت:
- امان از نفس بشر، اون روزی که بره جلوی آینه و به جای بنده کوچک خدا، نفس متکبرش بگه: سلام زیبا. عزت از طرف خداست. به هر کسی که بخواد عزت میده حتی اگر اون آدم زیبا نباشه. حتی به آقای خرطوم

و خندید.
راست می گفت. و عجب عزتی خدا بهش داد.

 

حدود ساعت 4 بعد از ظهر بود که صدای زنگ بلند شد. رفتم پشت آیفون دیدم طاهاست. قرار نبود به این زودی برگرده.
از در که اومد تو، انگار دنیا رو بهم داده بودن. از همون پای زنگ، محدثه رو هم صدا کردم.
- بدو بیا طاها برگشته

 محکم بغلش کردم. باورم نمی شد. گفته بود به این زودی برنمی گرده. صورت و بدنش آب شده بود.
هنوز طاها از بغل من بیرون نیومده بود که محدثه هم رسید جلوی در. از خوشحالی گریه اش گرفت. کوله و وسایل داداشش رو گرفت. منم با خوشحالی رفتم شربت و میوه آوردم.
عادت نداشت بشینه بقیه براش چیزی بیارن. خیلی کم پیش می اومد. این حالتش با ملیحه و محدثه هم بود اما محال بود چیزی توی دست من باشه و سریع برای گرفتنش از جا نپره.
تا دید دارم با سینی از آشپزخونه میام بیرون. وزنش رو انداخت روی دست چپش و بلند شد. اهل دستور دادن نبود که بشینه به یکی دیگه پاشو.
دلم یهو ریخت پایین. فهمیدم یه بلایی سرش اومده. این برگشت بی هنگام و زودتر از موقع بی دلیل نیست.

سینی رو از دستم گرفت و نشست. موقع نشستن هم پاش رو کامل جمع نکرد. اون که به روی خودش نمی آورد. محدثه که یه لحظه رفت تو اتاق، سریع ازش پرسیدم: مجروح شدی؟
خندید و گفت که چیز خاصی نیست. یه خراش ساده است.
اما هر چی اصرار کردم حاضر نشد چیز بیشتری بگه. مدام اصرار می کرد چیزی نیست. گفت: زخمش ارزش دیدن نداره. مخصوصا که به دل نازک مادر، یه خراش ساده هم خندق میاد.
ماجرا رو هم با خنده و شوخی عوض کرد.

صدای بعدی زنگ که بلند شد ملیحه بود. از در که اومد تو، تا اومدم بهش بگم مراقب باشه دیگه دیر شده بود. اونقدر ذوق کرده بود از دیدن طاها که با شتاب پرید بغلش. اونم که مجروح، تعادلش رو از دست داد و محکم خورد زمین.
یه تکانی به خودش داد و سریع خودش رو جمع کرد و بلند شد. و ماجرا رو به شوخی گرفت که: مامان این چند وقت به این چی دادی خورده؟ حالا گفتن دختر باید سنگین باشه ولی دیگه نه اینقدر. و ...

اون شب همه چیز به شوخی و خنده تموم شد. مراقبش بودم. اونقدر طبیعی رفتار می کرد که مگه کسی دقیق می شد و الا راه رفتن و نشست و برخواستش عادی به نظر می اومد.

فردای اومدنش می خواستم برم خرید. تا دید دارم حاضر میشم اومد جلو که لیست بده من میرم.
یه ساعت از رفتنش نگذشته بود که زنگ در بلند شد. چند تا از رفقاش اومده بودن. دعوت شون کردم داخل. گفتم: دیگه الانه که پیداش بشه.
چند دقیقه بعد هم اومد. تا صدای زنگ اومد دو تا شون سریع دویدن دم در و چیزهایی که خریده بود رو از دستش گرفتن. صدای یکی شون می اومد که به طاها اعتراض می کرد.
- مگه دکتر نگفت پا نشی راه بیوفتی.

بیشتر حرف هاشون بین خنده و پچ پچ کردن ها شنیده نمی شد. ولی اگه یه درصد هم شک داشتم که جراحتش یه زخم سطحی نیست دیگه مطمئن شده بودم از ترس ناراحتی من داره همه چیز رو مخفی می کنه.

اون که یه جا بند نمی شد منم فردا دوباره به یه بهانه ای فرستادمش بیرون و زنگ زدم به همون دوستش. طاها که بگوی ماجرا نبود. از طرفی هم می دونستم هر چی هست رفیقش خبر داره.
اولش حاضر نمی شد چیزی بگه. می گفت طاها قول گرفته حرفی نزنن اما آخر سر که قسم خوردم چیزی به روی خودم نیارم، همه چیز رو واسم تعریف کرد.
- توی درگیری دو سه قدمی پشت سر من بود. حرکت که کردیم یهو حس کردم پشت سرمون نیست. برگشتم سمتش دیدم آروم و بی حال افتاده بود روی زمین. پاش غرق خون مثل اینکه شیر آب رو باز کرده باشی. به جای آب، خون می جوشید. ولی صداش در نمی اومد. چند لحظه بعد هم از شدت خونریزی از حال رفت. به سختی جلوی خونریزی رو گرفتیم و برش گردوندیم. معجزه خدا بود که از دست نرفت.

این اولین بار نبود که معجزه خدا، طاها رو دوباره بهم می داد.
می خواستم به بچه ها بگم حواسشون به پای طاها باشه اما ترسیدم چیزی بگم و اونها نتونن جلوی خودشون رو بگیرن. بفهمه جریان رو می دونم و ناراحت بشه. می خندید و روی اون پا راه می رفت، با هر قدمش دل من ریش می شد.

 

رفته بودیم اردوهای جهادی، هر دفعه می رفتیم حتی توی اوج گرما، صورتش رو با چفیه می بست و فقط چشم هاش بیرون می موند. خیس عرق می شد اما بازش نمی کرد. بچه ها یهو بی هوا فیلم و عکس می گرفتن دلش نمی خواست توی هیچ کدوم بیوفته.
بچه ها در حال بالا بردن دیوار ساختمان مدرسه بودن و توی همون حال و هوا شوخی می کردن و طاها بالای چوب در حال ماله کشیدن شعر می خوند. رفتم دوربین رو برداشتم اومد سر وقت شون. بدون اینکه حواسشون باشه فیلم می گرفتم که رفتم سمت طاها. یهو حواسش جمع شد و به شوخی گفت: قطع کن دستگاه رو تا جلوی لنز دوربینت رو هم ماله نکشیدم.
خندیدم و گفتم: بردار اون چفیه رو، رخ بده به دوربین، بزار اون جمال نازنین هم یه هوایی بخوره
خندید: آهای مرد مومن، بنده خدا راضی نباشه خدا رضایت نمیده ها. حواست باشه فیلمت رفت هوا نگی چی شد

منم بی خیال ماجرا نمی شدم. با خودم گفتم هر جور شده باید این دفعه رو ازش یه عکس یا تصویر بگیرم.
آخر سر برگشتم بهش گفتم: رخ بده به دوربین پس فردا شهید شدی یه چیزی ازت باشه. بابا شبح بیشتر از تو اثر ثبت شده داره.

حالتش عوض شد دیگه حالش، حال خنده و شوخی نبود. با حالت خاصی و اون لبخندهای زورکی مخصوص خودش برگشت گفت: ول کن این غازوراتی رو. جمال ما ارزش دیده شدن نداره. از بچه ها بگیر که نور بالا میزنن. ما رو تا پیچ شمرون هم نمیزارن بریم چه برسه لای آدم حسابی ها حساب مون کنن.

این حالش رو که دیدم بیخیال شدم. واسه من شوخی بود نمی خواستم اذیت بشه.
بعدا که رفتم فیلم ها رو از روی دوربین پیاده کنم تمام قسمت هایی که طاها توش بود خراب شده بود. صدا و تصویر خش داشت و می پرید. هیچ جورم نشد درستش کنم. آخر مجبور شدم از فیلم اصلی کات کنم. توی فیلم ها، همه هستن جز اون کسی که واقعا نور بالا می زد.

 

السلام علیک یا اباعبدالله

 

سید تاخیر کرده بود...
همه دلواپس بودیم و بی قرار...
کمی ک گذشت یکی از بچه ها گفت؛سید و* دارن از سمت*میان...
دوربین رو گزفتم و نگاه کردم....
سید در حالی که یه بچه هفت هشت ساله رو بغل کرده بود میدوید سمت ما و مادر بچه هم شا نه به شانه اش....
وقتی رسید اشاره ایی کردو ولو شد رو زمین....
خودش که هیچی نمیگفت..ولی بچه ها گفتن چطور در تیررس دشمن رفته و اون بچه رو اورده ....
پسر بچه ازش جدا نمیشد... هرکاری کردیم نتونستیم از طاها جداش کنیم...
طاها دستی ب سرش کشید و لبخند زد....و بلافاصله لبش ترک خورد و دهانش پر خون شد...هرچقدر خون ها رو تف کرد...
بازم دهانش غرق خون بود...چندتا از بچه ها به ناچار روزشون رو شکستن....ولی سید حاضر نشد....
کمتر از یک ساعت شروع ب حرکت کردیم...با همون لباسای غرق خاک...
وقتی سید به اون پسر لبخند میزد؛هنوز دندوناش از خونش سرخ بود....

 

والسلام...

به تاریخ دوم محرم الحرام...ساعت دو و چهل و هفت دقیقه...

سردرگم.خسته و دلشکسته...

التماس دعا...

 

 

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 97/6/21ساعت 2:49 صبح توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

بسم الله 

سلام اقا سید طاها...

بهمن ماه بود که با شما اشنا شدم...

نمیخوام وارد جزئیات بشم...

فکر میکنم اون نشونه ایی که باید رو پیدا کردم...

حرفت رو فهمیدم...

حرف شما خیلی ساده هست...

گمنامی رفتار...

خدا بخواد ادما ندیده عاشقت میشوند...

و اگه نخاد تو فقط خودتو خار و ذلیل میکنی...

خطبه 103 نهج البلاغه...

دیگه چیزی نمونده...پس میبایست برسیم به آقامون...

اگه جا موندیم...

توابین برگشتن؛ولی هیچ وقت به گرد پای یاران امام حسین ع هم نرسیدن...

تا دیر نشده...قافله حسینی منتظر کسی نمیمونه...همه چیز به سرعت داره تغیر میکنه...طبق خطبه؛مثل یک ظرفی که واژگون میشه و همه چیز قاطی میشه...

آقا طاها...فکر میکنم دیگه نباید بنویسم..نه برای شما...نه برای بقیه....

اینطوری بهتره...البته من هیچ وقت نمیتونم بیخیال شماها بشم...

ولی خب میشه یه کارایی کردم...

آقا سید....محرم الحرام نزدیکه....دعام کن...من اشک روضه های مادر س رو از امام حسین ع گرفتم...دعام کن اشک روضه امام حسین رو ان شاءالله حضرت مادر س عنایت کنه بهم.که در این زمونه روضه امام حسین ع سفینه النجاته...

آقا سید طاها...خوشا به حالت...که هرچقدر بگم کم گفتم....

خیلی دعام کن...

دعامون کن جلو حضرت زهرا سلام الله علیها رو سفید باشیم...

که حقیقتا #مهر_مادری یه چیز دیگست...

#ما_مادر_داریم...

و مسلمه که روسفیدی در محضر مادر ؛فقط از طریق یاری پسرش میسر میشه..

خیلی دعامون کن آقا طاها....

 

دیگه فکر میکنم نوشتن این خاطرات باید بره در صندوق خاطراتم...تا فقط روزی مرورشون کنم و ازشون درس بگیرم....ولی شما شهدا همیشه در زندگی من جاری هستید....

خداحافظ آقا#سید_طاها_ایمانی

خداحافظ پسر فاطمه

خداحافظ مجاور امام رضا ع

خداحافظ عزیز حضرت زهرا س

خداحافظ....

به نشان بی نشانی...

و به کبودی یاس سوگند...

یا علی

 

 

پ.ن:خاطرات ایشون رو هم به اشتراک میزارم....


نوشته شده در جمعه 97/6/16ساعت 2:47 عصر توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

سلام سید طاها

امیدوارم حالت خوب باشه...

آقا طاها...من دنبال ی چیزی بودم که نمیدونستم چیه...

من دنبال ی چیزی بودم....و ننیدونستم چیه.. ..

میخواستم تو وجود شما پیداش کنم....

میبینمش...ولی درکش نمیکنم سید....

میبینمش ولی چشمامو روش بستم و خودمو گول میزنم...

میبینمش اما....نمیخوام بفهمم و قبولش کنم...

خودمو محدود کردم...اشتباه محض....از گذشته ام درس نمیگیرم!

سید طاها...حس میکنم بار ها رو بارها باید بخونمش...بارها و بارها باید غرق خوندنش شم....

هم اون نوشته ها رو...

هم قران...هم نهج البلاغه....

لازم دارم این شروط ذهنی رو بشکنم...

لازم دارم مثل یک غیر مسلملن با دینم رفتار کنم تا ضعف های وجودیم رو بیشتر بشناسم...و چی بهتر کار تشکیلاتی ک حسابی درش یاد گرفتم...

سید نشانه تو بی نشانیه ....

نشانه تو بی نشانی....

نشانه تو بی نشانی...

نشانه تو خطبه نهج البلاغه هست ...

راه تو راه نجات از اخر الزمانه طاها...

بنده هایی که گمنام هستن...بی نام و نشونن...

از اخرالزمان نجات پیدا میکنن...

فهمیدم سید...

بی نشان....

نه بی نشان جسم ...و نام....

نه بی نشانی بدن و پیکر تو ....

بلکه چیزی ک رفتار تو فریادش میکنه ...

بی نشانی که امام علی ع میگه...

بی نشانی که حرف توهه.عمل توهه.

و من معلوم نیست کجا دارم دنبال نشان میگردم....

معلوم نیست....

نشان تو بی نشانیه ...

بی نشانی...

بی نشانی رفتار....

بی نشانی....

بی نشانی فاطمه الزهرا....

سید...

تا کی گناه...

ب کجا....

برای چی...

فرصت ها برنمیگردن...

کل زندگیم بره اگه فرصت رفت...

باید سرعت داشت...

قافله حسینی منتر کسی نمیمونه...

توابین برگشتن...

ولی اونا کجا و شهدا کربلا کجا...

اره سید...

فهمیدم...

فهمیدم...

قسم به نشان بی نشانی...

قسم ب محاسن ب خون سر خضاب شده...

قسم به یا کبود...

قسم به کبودی یاس....

 

خسته ام از این نفس سرکش...

به نشان بی نشانه ها نشانی یابم...

قطره شرمی بر پیشانی روزگار...

اشک اندوه پسر فاطمه...


نوشته شده در پنج شنبه 97/6/15ساعت 2:44 صبح توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

[تولدش]  


نوشته شده در چهارشنبه 97/6/14ساعت 2:7 عصر توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

سلام اقا سید طاها

حالت ک خوبه داداش؟

خداروشکر...

ببخش نیومدم بنویسم...

خیلی یادتون کردم ولی اینقدر اوضاع ب هم ریخته بود اصلا وقت نداشتیم...

آقا سید طاها...4 رفتیم...و دیروز عصر برگشتیم...

خیلی سخت بود...ی تجربه فوق سخت...اما خیلی خیلی شیرین...

در این هفته کمتر از 5 ساعت خوابیدیم.کلا در حال اینطرف و اونطرف رفتن و دویدن و هماهنگ کردن برنامه ها بودیم....

سید شب مبعث ی جشن گرفتن...خدا میدونه چ جشن قشنگی بود...700 نفر ادم...

همه با هم همخوانی میکردیم دست میزدیم شادی میکردیم...

از حرم امام رضا برامون عیدی اوردن...وسط دست و مولودی اشک از چشمامون پایین میریخت و زار میزدیم...یاوعلی و یا علی...

خدا قوت که میگفتن همه فریاد میزدن نصر من الله و فتح القریب و بشر الصابرین...

یا حسین میگفت و 600 نفر حدودا با هم فریاد میزدیم یا زهرا س...

یاد شعار دادن ها و شعر خوندنامون....

و بقول بچه ها هر صبح قبل اینکه بیدار شیم کلی ب خودمون فحش میدادیم ک چرا اومدیم...رو سنگ خوابیدنامون...نشسته و سر کلاس خواب رفتن هایی ک دست خودمون نبود...و معلمایی ک اول کلی ذوق میکردن و بیدارمون میکردن...یا یکی مثل اون ک نمیزاشت بخوابیم و وسط خاطره گفتن 11 سپتامبرش میگفت

و هواپیما خورد ب اون دو برج: تقققققق

و کل ادما یهو سیخ میشدیم...همه خواب بودیم :)

و خودش میخندید بهمون...

چقدر خوش گذشت...

چقدر خوش گذشت...

چقدر خوش گذشت...

چندتا چیز اساسی یاد گرفتم...

کار تشکیلاتی مبناش 3 تا چیزه...

توسل و توکل

احترام

خونسردی

پرکاری

 

شهید همت بود یا شهید باکری...میگفت بسیجی(یا سپاهی :/ ) کسیه ک تا از شدت خستگی خوابش نبره خودش نخوابه...و ما واقعا لذت اینو درک کردیم ...

از صبح ساعت6تا 11 شب...فقط کلاس یودیم و برنامه داشتیم و بدو بدو ...

از 11 شب تا اذان صبح کارای روز بعد! رو انجام میدادیم...اذان ک میگفتن نماز صبح جماعت میخوندیم...بعدش مثل جنازه ها تا 6 میخوابیدیم.اونم اگه کاری نداشتیم...

ااگه کار داشتیم ک اونم هیچی...تازه تایم رفت و امدم حساب نکردم!

ولی با همه سختی ها خیلی لذت بزدیم...خیلی...

هر چی بگم کم گفتم

سید طاها...

کمکمون میکنن....

من یقین دارم..

راستی...

از اولی ک رفتیم خی تو ذهنمه ک تولد مصطفی نهمه...

اخرشم دیروز یادم رفت.بس ک همه چی قاطی بود...

الان یهو یادم اومد و کلی خودمو سرزنش کردم

از مصطفی برات گفتم؟

مصطفی شهیدی بود ک زندگیمو عوض کرد...

دستمو گرفت...با معرفی که نذاشت کج برم...

تغییرم داد...ک اگه نبود

نمیدونم غرق کدوم گرداب گناه بودم....

ب قول ببسی مصطعی مثل یک معلم میمونه ک شما رو واسه امتحان استاد اماده میکنه....و من چقدر بهش بد کردم...از جمله چیزایی ک بابتش خودمو نمیبخشم...

چندروز دیگم شهادت حسینه ...

وسید یادم امد ب این واسه خیلی وقته :

بلاخره جواب دادی....حالا ک فکر سید منو حسابی مشغول کرده بود...یکی ک فکرشو نمیکردم جوابمو داد...اخ حسین ...اگه حال و روزمو ببینی....حالم داره از خودم ب هم میخوره.....چقدر خوبه شماها هستید...حسین دلم گرفته...از خودم بیشتر همه...از این شهر....از این مردم....خیلی دلم گرفته....زیاد.....داداش دلم حرم میخواد....دلم گرفته حسین.....دلم گرفته ....یادته چقدر حرص خوردم....یادته چقدر غر زدم...یادته چقدر گریه کردم...دست خودم نیست...هنوزم ک کلیپاتو میبینم اشکام خود ب خود میریزه....حسین...امروز یادم اومد ب اولین روزی ک دیدمت....تاریخش یادم نیست...ولی لحظه لحظه اش تو ذهنمه....از اون اولی ک دیدمت....از بعدش ک هنگ کرده بودم از گمنامیت...از وقتی فهمیدم ب بی بی ارادت زیاد داری....از وقتی طبق معمول همه رو کلافه کردم ک ازت بگن.....از نگفتن ها...از بغض ها....همش یادمه.....حسین....همیشه ازت همین نقل قول رو میگم....مادر تا دیر نشده دستمو بگیر.....

 

اقا حسین...هنوزم خیلی غریبی...خیلی...وقتی بعد دوسال رفیقت بهم حرفایی زد..

عجیب موندم.

از ارادتت ب حضرت مادر...

از 18 روز تو کما بودنت ...

از کارای فرهنگیت...

از اینهمه خدایی بودنت...

از روضه های حضرت مادر و میانداریت.

از چشمای غرق خدات...

از اون خنده های زیبا...

از گمنامیت...

دوستت حرفای عجیبی میزد..عوض کردن کفن و...

بزار از اونا نگم...

فقط میگفتی هر وقت ب مشکل خوردی 18 صلوات برا حضرت زهرا س بفرستید...

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در شنبه 97/6/10ساعت 3:31 عصر توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5   >>   >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت