سفارش تبلیغ
صبا
به کبودی یاس سوگند...

بسم الله

سلام

فکر کنم کم کم داره ی سال میشه

پارسال با خودم میگفتم بزار فاطمیه

فاطمیه ازش اذن رفاقت میگیرم...

قاطمیه قسمش میدم ب مادرش...

تا قبول کنه...همه امیدم فاطمیه بود...

فاطمیه اومد...و 

ی چیزی رو فهمیدم..

خواسته تو پیش مادر س

اونقدر ارج و قرب داره ک حرف من این وسط خریداری نداشته باشه...

امروز یکی خواست براش ازت بگم

و من یهو یادم اومد داره میشه یه سال...

یه سااله ک من ب هر دری زدم نشد....

ی ساله...ی سال گذشت ب همین زودی

و من چقدر خسته ام و چقدر شاکی از شما...

شاکی ام...

ناراحتم...

عصبانی ام...

و دلخور...

خیلی دلخورم...

خیلی...

 

فاطمیه می اید و فکری مثل خوره وجودم را ب اتیش میکشد...

نکند بروم روضه مادر و اشکی برای ریختن نداشته باشم؟

این روزا هییت ک میروم...فقط بغض میکنم...

بغض سنگینی ک ب اتش میکشد وجودم را....

و دق میکنم اخر از این بغض

امان ....

میترسم پا بگذارم توی روضه مادر...

با چ رویی...

شرمندگی نمیگذارد...

بغض دارم خدا....

دلگیرم از او....

از تو ...

از همه..

از خودم...

دللگیرم...


نوشته شده در یکشنبه 97/10/23ساعت 10:54 عصر توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

شهادتتون مبارک

محمد و فرهنگ.


نوشته شده در پنج شنبه 97/10/20ساعت 12:41 عصر توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

به نام و یاد مهربانترین

سلام

دیروز گلزار زیبا بود.سردی هوا تن را مسلرزاند

باد میوزید و پرچم های ایران برافراشته بودند..

برافراشته و سربلند...

بالای هر سنگ قبر سیاهیی یک پرچم سه رنگ بود

اسفند دود میکردند...

گوشه گلزار چند جوان دور یک دیگ ایستاده بودند و هر از گاهی از بقیه صلوات میگرفتند...

ب دلم افتاد چقدر گلزار شبیه دوره جنگ شده...انگار اعزام دارند..

میبینی ندیده و نشناخته چه حرفها میزنم...

قشنگ بود دیروز...خیلی قشنگ...

به تک تکشان سر زدم و مزارشان را بوییدم...

ذوق برچسب لبیک یا زهرای گوشه مزار محمد را کردم

کنارش نشستن از گذشته ها یاد کردم...

قدم ک میزدم میان قبر ها...

یکی امد..زانو زد

قبر محمد رابوسید و سر ب سجده گذاشت روی قبرت...

راستش...حسودیم شد...

و لبخند حسرت روی لبانم شکل گرفت...

امروز برای خودم انشا میخواندم.زیر لب دعوا میکردم...

من مسلمان شده در مکتب شهدا...

امتحاناتم میگذرند...

و من داشتم فکر میکردمدر امتحان خدا چند شدم؟داشتم فکر میکردم یک روز همت و بود و یک روز حاج عمار...

یه روز شاهرخ ضرغام بود و یک روز مجید قربانخوانی...

مجید...داداش...چ کردی ک اینقدر راحت خریدنت؟میخواهی جوابت را خودت بدهی؟

فقط انقدر مرد بود ک عاشق شد و پاش عشقش ماند 

و تو هنوز جرئت ترک گناهت را نداری....

میبینی ؟

ادعایت چیست؟

برای امتحاناتت اینقدر تلاش میکنی...

برای اخرتت چقدر تلاش میکنی...

توی پر ادعا...خودت را میگویم.تو!

 

کلمات خوب بلدند بشکنندت...

جلوی بقیه بشکنی خیلی مهم نیست...

بدتر از ان 

این است ک خودت جلوی خودت بشکنی...

بد دردی دارد...

بد

و اعوذ بالله من نفسی....

فاطمیه بود...

زیر لب زمزمه کردم..

یا حسین..

و معتقدم. اشک شهادت مادر را پسرش داد...از همان دو روزی ک اشک چشمانم از سیاهی دل

خشک شده بود و گناهلنم اخر کار خود را کرده اند...

از ان روزی ک از خودم شکایت بردم پیش پسر فاطمه...

و از ان روزی ک میان زیارت عاشورای مجلس روضه مادر

بغضم شکست...

و من دخیل امید بسته ام ب پسرت مادر...

من دلم حرم امام رضا میخواهد

قهری باهام اقا؟

حق داری...

از ان روزی که بهانه کردم دلم حرمت میخواهد تا با خودم کنار بیایم...

و گفتند نه..

و دلم شکست..

و گفتم اقا به جوادت قسم بطلب....

و طلبیدی ...

و امدم...

اما حرمت نیامدم...

قهر کردی باهام اقا؟

قهر کردی ک دیگر این دلشکسته را راه نمیدهی حریمت؟

اقا دلم ارامش میخواهد...

اقا دلم میخواهد بیایم روبه روی گنبد قشنگت..گ

بنشینم و زل بزنم ر حرمت قشنگت...

و زیر لب زمزمه کنم...

گرچه اهو نیستم اما پر از دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوهها ب دادم میرسی ..

اقا...

اقا....

ب جوادت قسم

ب جوادت قسم

 

اقا

اگر بیاسم

قول میدم..

ب خدایم قسم

اقا از حرمت تکان نمیخورم...

اقا.

.من دلم حرمت را میخواهد و کبوترانت را...

اقا میشود بخری این بنده دلشکسته خسته از خود را...

اقا جانم..

 

چندسالیست دیگری نگاهم نمیکنی انگار...

اقا دلم لک زده گنبدت را..

اقا میخواهم دخیل کنم دلم را ب پنجره فولادت..

اقا میگفت

خدا نکند از چشم امام زمانت بیوفتی..

مراقب باش از چشمش نیوفتی..

اقا..من چ کنم برای پسر فاطمه...

ک اگر کاری کردم ...

انموقع اگر بمیرم هم باکی نیست مرا...

اما اقا اگر دیر شود.

اقا بغض دارم.

نمیدادم چرا دلم شما را خواست...

و محبت بی پنتتان را..

اقاجان جوادت..

جان مادرت زهرا س

اقا...اقا...

اقا...

 

 

 

 

 


نوشته شده در جمعه 97/10/14ساعت 4:14 عصر توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

بسم الله

السلام علی الحسین

و علی علی ابن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین

و علی اخیه الحسین...

 

اقا

دلم برای محرمت تنگ شده...

 

 

#تا_حالا_دیدی_کسی_بخواد_از_خدا_نوکر_بشه؟

 

 


نوشته شده در شنبه 97/10/8ساعت 9:57 عصر توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

شهادتش  


نوشته شده در شنبه 97/10/8ساعت 7:0 عصر توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5   >>   >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت