سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
به کبودی یاس سوگند...

بسم الله

سلام

اسمون کویر خیلی قشنگه.

نیمه شب ک بری بیرون بایستی

سکوت مطلقه...بدون هیچ سروصدای اضافی.

شب های کویر خنکه.اون نسیمی که اروم لای موهای ادم میپیچه و صورت رو نوازش میکنه.

یه گوی سفید و پر نور.مخصوصا نیمه های ماه.ماه شب چهارده...

زیادی قشنگه.

برای خودش جولان میده در سیاهی شب.

ستاره هام هستن.

وسط کویر ک باشی حتی الودگی نوری هم وجود نداره.

کلی ستاره.. !

باید یه پتو بپیچی دور خودت.یه لیوان بزرگ چای و بهار نارنج اماده کنی.

بری بشینی یه گوشه.تکیه بدی و تو خودت جمع شی و بزاری نسیم بدنت رو بلرزونه و جگدر همین حین جرعه جرعه چای بنوشی و گرم شی و نفس های عمیق بکشی.

در کویر باید نفس هات نفس های عمیق باشن...

 

نمیدونم چطور میخوام توی ی شهر بزرگ.

با ادمای بزرگ.

با دلایل بزرگشون

سر کنم!

 

من عاشق نیمه شب های اینجام.

چطور باید ازش بگذرم!؟

 

 

 

 

یک نفر در پارسی بلاگ نوشته بود:

چطور میتوانم بیخیال شما شوم وقتی انها بیخیال خیالم شدند.

 

من قهر کردن با ادما رو بلد نیستم.

زندگیم ساده تر این حرفاست.

مثل ابه.

ناراحت میشم.گریه میکنم.با خودم کنار میام و بیخیالش میشم.

گاهی هم کنار نمیام و بیخیالش میشم ...

کسی هیچ وقت نمیفهمه چ ضربه ایی بهم زده.

همیشه شنونده عالی بودم.ولی کسی رو نداشتم ک براش حرف بزنم و فقط گوش کنه.

قبلن وقتی میگفتن ادما تغییر میکنن ی مثال نقص بزرگ داشتم 

ولی وقتی اونم تغیر کرد دیگه حرفی نداشتم.

میدونین.

خیلی سخته ادمی ک باعث تغیر تحول تو شده باشه.

خودش تغیر کنه و کل محاسبات تو هم ب هم بریزه...

خب خیلی چیزا تو دنیا سخته.

ولی هیچ وقت برا من مهم نبودن.

من هنوزم از نیمه شبام لذت میبرم......

زندگی خیلی قشنگ تر بعضی ناراحتی هاست...

هر 60 ثانیه ایی ک ناراحت باشی؛60 ثانیه خوشحال نیستی...

به قول خیلی سبز:فرصت دوست داشتن کوتاهه...

بیاین دوست داشته باشیم....

 

 

 


نوشته شده در دوشنبه 98/11/21ساعت 2:10 صبح توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

امام رضا...

گفتم باهات قول و قرار میزارم تا ادم شم بیام پیش شما.

نشده هنوز...

الان امیدم فقط کرم و لطف و میهمان نوازی شماست ک بیام اونجا....

چون اونجا ادم بهتری میشم...

 


نوشته شده در جمعه 98/11/4ساعت 7:42 عصر توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

بسم الله

یک نفر یک روزی یک جایی حرفی رو زد ک فراموشش نکردم.

گفت شخص و شاخص رو با هم اشتباه نکن.....

نظام جمهوری اسلامی یک شاخص است.

و این شاخص ارزش های حقیقی انسانیت رو داراست.

اگر شخصی کج رفت. ان را به شاخص ها ربط نده.

اشتباهات اشخاص را ب پای شاخص ها ننویس.

سپاه یک شاخص است....

 

وقتی ی کامیون ادم جلو تیر خالی کنی خب میوفتن میمیرن دیگه.کجاش شد شهید!؟

+میگفت صدای وز وز تیر هایی ک از کنارم رد میشد رو میشنیدم.هیچکدوم بهم نمیخورد.چرا!؟

 

-شهادت خیلی وسعت داره.ممکنه یکی تیر بخوره تو جنگ اما شهید نباشه.

یکی بمیره ولی شهید محسوب شه.خب خودت خوب میدونی العمال باالنیات...

دیدت کوتاهه عزیز من.دیدت کوتاهه...تو برا خدا باش.برا خدا کار کن.من تضمین میکنم تشییعت کمتر سردار نباشه!!!فقط خالص شو.. میفهمی که!؟

 

میگفتم ک اگه من اسلام رو با شهیدا نمیشناختم مطمئنم تغیر نمیکردم.

-چرا!؟

+شخصیت خودمو خوب میشناسم.

-پس چی شد که...

+وقتی یه ادمی اینقدر خوبه...پس حتما راه و روشش درسته...

_از کجا میفهمی تظاهر نیست!؟

+دقیقا ب خاطر همون شخصیتم.خوب تشخیص میدم...

 

یعنی میگی سپاه خوبه!؟

+اشخاصی که از سپاه میشناسم همه پیرو شاخص هایی هستن که شاخص های انسانی ان....

 

-نمیفهمم

+سردار سلیمانی یک شخص از این مجموعه بود ک تمام شاخص های اون رو داشت.

وقتی شخصی با شاخص های قابل تحسین از نهادی پیروی کنه.تو میگی"شاخص" اون نهاد بده!؟

 

موشکه چی

-یعنی میگی عمدی نبوده!؟

+دوتا مسئله هست.

یا اشتباه شخص بوده.

یا فتنه بوده!!!!

 

-فتنه!؟

+همیشه برای اینکه تفکرات رو از یه موضوع مهم دور کنن

ی اتفاقی میوفته...یه جو رسانه ایی شدید ایجاد میشه...

 

+یعنی میگی کار خود سپاه بوده

-نه

-پس چی

+اشتباه شخص رو پای شاخص ننویس....

 

 

لعنت خدا به ادمایی ک افتاب پرستن...

+ها!؟

-اینکه برجام بیست دقیقه ایی تصویب شه

 

ب مجلس حمله شه نماینده ها جلو دوربین نماز جماعت بخونن

 

همون مجلس اقدام سفاکانه امریکا رو با طرح سه فوریتی و هزار تا چیز دیگه محکوم کنه....نماینده مجلسم هوشیاری نماینده ها تحسین کنه...

 

دو روز بعد همون مجلس سردار حاجی زاده رو متهم کنه...

 

 

خیلی باز حرف نمیزنم.

میفهمی ک!؟

فتنست اینا....

مجلسی ک یه روز از یه پاسدار حمایت روز بعد پاسداری با همو ن اهداف و عقاید سردار سلیمانی رو محکوم کنه ها....

افتاب پرستم مثل اینا نمیتونه اینقدر سریع رنگ عوض کنه...

 

حالا ی چیزی میگم نشنیده بگیر.

ی موقعی بنی صدر موقع حمله عراق رفت خرمشهر.

البته کسی تو خرمشهر ندیدش.

تو مصاحبش گفت مردم خیلی خوشحال و راضی بودن.نقل میریخن رو سرم و شیرینی میدادن..

میفهمی که!؟

بعضی ادما اوضاع بد رو گل و بلبل جلوه میدن.

و ب عکس..

بدون طرف فتنه گره!!!

 

و مورد اخر.

میگفت طرف رفته بود دکتر میگفت دکتر

دست ب هرجام میزنم درد میگیره.نمیدونم چمه...

دکتره براش کلی دارو نوشت ولی انگار ن انگار...

بعدا معلوم شد طرف انگشتش شکسته بوده..

هرجای بدم میزاشته درد میگرفتع

اب شور باشه نظام باید عوض شه.

سیل بیاد نظام باید عوض شه

ی نفر بمیره نظام باید عوض شده...

امنیت ملی شدع مثل اون انگشته ک هرجا بزاری درد میگیره...

 

وقتی اوضاع اینطوریه...

بفهم ی حای کار میلنگه...

میفهمی که!؟

 

راستی اول برو شهیدا رو بشناس...

بعد اسلام و قضاوت کن.

 

 

ب قول نادر ابراهیمی 

عجب حلاوتی دارد مرگ اگر در  راه ارمانی معتبر باشد...

 

 

راه را گم نکنیم....

 

 

 

 



نوشته شده در چهارشنبه 98/10/25ساعت 1:47 صبح توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

بسم الله قاسم الجبارین

 

مشکی پوشیدم ولی هرکاری کردن قبول نکردم سیاهی بزنم.شهید ک سیاهی نمیخواد.لباس مشکی رو هم برا دل خودم پوشیدم.برا خود مرده ام پوشیدم!

وقتی لباس سیاه منو دید زد زیر گریه.سعی کردم باهاش شوخی کنم.ولی فقط زار زار.بلند بلند گریه کرد...تا ساعتها...

 

هشت صبح فهمیدم.بیدار بودم اما گوشیمو چک نکرده بودم.صفحه قفل  و ک باز کرده شکه شدم.کلی تماس.کلی پیام...ترسیدم.رفتم وات..

بازم کلی پیام و استیکر گریه.

اولین چت رو باز کردم.

نوشته بود.

حاج قاسم اربا اربا شد....

 

 

تو ذهنم مرور میشد خاطرات

داشت گردو میشکست دخترش تا باباش ک اومد نان و پنیر و گردو بخوره چون خیلی دوست داشت...

و با خودم میگفتم حتما دختراش خیلی بیتابن....

یهو ب خودم اومدم دیدم اینا در مورد سردار همدانیه ....

باورم نمیشد...

 

 

بهش گفتم چرت و پرت میگی چرا!؟

رفتم چت بعدی...

کجایی.بیا ببین چ خاکی ب سرمون شده..چرا گوشیت خاموشه!؟

تو رو خدا بیااا.

نوشتم سردار!گفت یتیم شدیم..

کی

کجا

گفتم کار کی!؟

گفت بغداد.

امروز صبح.

امریکایی های بیشرف....

 

میلرزیدم...

از عصبانیت میلرزیدم.

به یاد ندارم برای شهادت هیچ شهیدی عصبانی شده باشم.

فقط گفتم...

خودم انتقام خون سردار رو باید بگیرم...

بهش گفتم...کار نسل خودمونه....کار سردار رو دوش ماست الان.

گفت انتقام اصلی رو ما میگیریم.

همه با هم...

 

 

گفت نظرت در مورد انتقام سخت چیه!؟

گفتم ی موقعی 72 تا سران کشورمون رو شهید کردن.

فقط تونستن غصه بخورن و گریه کنن...

نشد حتی بهشون بگیم تو!

الان ی عزیزی رو ازمون گرفتن.

به برکت حونش با اقتدار میگیم ازتون انتقام میگیریم.اونم سخت..

فقط صبر بباید...

 

و به یه چیزی یقین دارم.

بیشتر از هرچیزی در زندگیم.

اونم معجزه خون هست.

انتقام اصلی رو خون سردار میگیره....

با شهادت سردار خیلی چیزا روشن شد.

جلاد و مظلوم...

راه حق..

مظلومیت مدافعان حرم..

بی شرفی امریکا.

....

خون سردار وارد خون ما شد...

اگه اونموقع یه سردار سلیمانی بود.الان شما باید با 80 میلیون سردار مبارزه کنیم.مخصوصا نسل من....

شهید سلیمانی به مراتب قوی تر از سردار سلیمانیه.

 

و در اخر...

ترامپ و رییس روساش کارشون درسته.!

ذره بینی رصد کنن.برنامه بچینن تحلیل کن.طبق فرمایش حضرت والا برترین تجهیزات جنگی...

ولی ظالم.ی چیزی رو از همون اول نفهمیده...و نمیفهمه...

اونم معجزه خون مظلومه...

ترامپ(مجاز از اسرائیل و اسرائیل یعنی جریانات پشت پرده.ترامپ ک عروسک خیمه شب بازیه...) دنیایی محاسبه میکنه...

ما فراتر از دنیاییم....

 

دلم رفت برا یا فاطمه زهرای روی کفن سردار...

اونا هیچ وقت نخواهند فهمید معجزه خون رو....

نمیفهمند میرویم تا انتقام سیلی زهرا سلام الله علیها را بگیریم...

از هزار و خورده ایی سال با ما بوده....

 

 

و سردار....

دوتا چهره

یکی هق هق هایت هنگام شهادت سدار کاظمی.

دیگری خنده ات....هنگام مصرع بین جماعت جا هست میثم مطیعی....

 

سردار...

هنوز باور نکردم و چه خوب...

چون تو الان تازه زنده شدی.

حتما سی سال انتظار خیلی سخت بود نه!؟

برای رهبرم دعا کن سردار

 

سردار...نمیزاریم خونت پایمال شه....

 

عاقبتت بخیر شد....

شهادت در اغوشت گرفت...

 

 

ی چیزی میگم...

یکی ک اصلن نباید ازش گفت میگفت.

دلم میخواد پودر شه بدنم....

ازاد ازاد میشم...

با بازد همه جا میرم...

ن دلم قبر میخاد...

ن عذاب قبر...

وقتی اینطوری شهید شم 

هر وقت باد اومد منم یاد کنید...

 

ازاد ازاد میشم....

 

 

خدایا....

عاقبتمون رو بخیر و ختم ب شهادت کن....ازاد ازاد....

 

بارالها جرئت مارا سر و سامان بده...

انقلابا مشق هوشیاری ب فرزندان بده

قهرمانا در دل میدان ب ما جولان بده.

رهبرا...من سرداری دیگرم...فرمان بده....

کی ب اندک بادی اقیانوس لرزان میشود

کوه کی با یک خراش ساده ویران میشود...

عاشق رفتن کی از رفتن پشیمان میشود...

 

 

 

مردان مرد را آغاز و پایان روشن است....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در یکشنبه 98/10/15ساعت 10:52 عصر توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

بسم الله

سلام اقا سید

امیدوارم ک حالتون خیلی خوب باشه.

حتما ک هست.

ماشینشون حسابی داغون شده بود و یکیشون ک 17 سال داشت مرد.

تقریبا همه شکه شدن کسی انتظارش رو نداشت

***

مادرش میگفت تا راهنمایی میرسوندمش مدرسه.من ک باهاش نرفتم مدرسه رو ول کرد.

ب زور فرستادمش سربازی.هر روزم پادگان میرفتم.

ولی نمیدونم چی شد پسری ب لوسی مجید رفت سوریه.

چجور دل کند نمیدونم

 

اینکه میگفت خودمم نمیدونم چم شده.

اینکه از دنیا دل برید...

گریه هاش

هق هق هاش

لرزیدن شونه هاش کنار ضریح حضرت رقیه...

چش شد این پسر!؟

پناه حرم شد...

مگه حرم کم سرپناه داشت!؟

*****

ی انالیز دقیق ک کرد اخرین پنالتی تیم حریف رو گرفت و 5.4 بردن.

بریزیلی بود.ولی ن چندان مشهور....

ورزشگاه منفجر شد

تیمشون خوشحال.ریختن سرش.

تیم حریف ناراحت...سرا پایین.

موقع برگشت.هواپیماشون سقوط میکنه.

همه غیر سه نفر میمیرن.از جمله اون دروازه بان...

*****

شونزده سالگی ترکش میخورده گردنش.قطع نخاع میشه.

تا الان ک پنجاه سالشه.همینطوری گذرونده...

****

شاید محمدرضا شوخی میکرد.خدا شوخی هاشو خرید

شاید شوخی شوخی جدی میگفت. ما نمیفهمیدیم!؟

 

 

همیشه گفتن زود باش

همه تلاشتو کن.

عقب نمونی.

موفق باشی.

کم نیار.

همیشه تو رقابت بودیم.

اینکه ی ساعت کمتر بخوابیم مبادا عقب بیوفتیم از زندگی.

هدف چیه!؟

ی روانشناس خبره مارک منسن تو کتابش میگه سعی نکن!

بازنده موفق!؟ یا یک برنده عادی!؟

موفقیت یعنی چی!؟

زندگی ما قراره کجا صرف شه.

باید کجا باشیم!؟

مغزم تقریبا پره و خالی خالیه....

 

رمان نسل سوخته رو ک میخونم اعصابم خورد میشه سید.

گریه میکنم باهاش...

نمیدونم چرا....

 

تو ادم مشهوری نیستی.

ولی ادم موفقی هستی.

و ادم خیلی خوبی هم.

 

گمنامان زمین 

و اشنایان اسمان

 

نصف شب وقتی همه خوابن بشینی فکر کنی...ب این عظمت دنیا.ب خدای بزرگش.ب سرنوشت...ب جهان...

 

 

خدایا ببخش بنده ایی رو ک فقط برای بخشش گناهاش پیش تو میاد

زحمت داریم برات فقط...

 

 

نود درصد راز های جبهه با شهدا خاک شد...

 

 

 

ب این باشد با ب بغض مو نمیزند...

 

 

حسین آقام..همه میرن تو میمونی برام...

 

 

 

هدف بندگیه فقط

 

 

اینا اون چیزایی ان ک تو مغزم رژه میره و هیچ ارتباطی هم بینشون نمیتونم پیدا کنم.

من میخوابم.

ولی لطفا خواب ببینم صحن ازادی درست جای همیشگی خیره گنبدم

یا مثلا اون گوشه بالای اون تاج

یا طرفای اتاق اشک

یا انقلاب..

 

شاید اردوگاه اهوازه

هوا یخبندونه.

اذان صبح.

ی لیوان چای داغ صلواتی 

با اون اب بدمزه 

گرفتم ددستم و سعی میکنم یخ نزنم.

 

یا نشستم کتاب عمار حلب دستمه.

عشق میکنم با صدمین بار خوندش.

 

 

 

 

 

خدایا...این بنده پریشان است.

لنگ دنیا مانده.

گیر دنیاست...

از این ورطه اشوب نجاتش بده...

او تو را دارد و بس...

 

 

میخواستم تا حرفی برا گفتن ندارم ننویسم.

ولی خب...

 

 

خیلی من من میکنم!؟

 

اعوذ باالله من نفسی...

 

شهید شم.شهید شی....

 

حال من حال پریشان قشنگیست...


نوشته شده در شنبه 98/10/7ساعت 12:3 صبح توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

   1   2      >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت