سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
به کبودی یاس سوگند...

سلام آقا سید طاها

فعلا دیگه نمی نویسم سید...

دعام کن....

 


نوشته شده در سه شنبه 97/5/16ساعت 12:6 صبح توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

سلام....

حوصله شرح قصه نیست....

فقط دلتنگم....

دلتنگ و غصه دار....

شهادتت مبارک آقا سید....

شهادتت مبارک عزیز زهرا سلام الله علیها...

شهادتت مبارک پسر فاطمه....

جلو سرورت فاطمه زهرا رو سفید شدی...

حق تو شهادت بود....

حال و هوایی داره این گمنامی...

اخ چه صفایی داره این گمنامی...

بی خبری بی اثری مفقودی....

چه قصه هایی داره این گمنامی....

 

 

 

 

 

سید...به کبودی یاس سوگند....

دستمو بگیر

 


نوشته شده در یکشنبه 97/5/14ساعت 9:36 صبح توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

سلام سید جان خوبی؟

سیدطاها؛

گاهی دلم میخاد بلند بلند گریه کنم...

ولی نمیشه...

میدونی سید...تو دنیای این ادما باید برای گریه کردنت هم بهانه  داشته باشی...

اما من دلم بی بهانه گریه کردن میخاد...

چقدر این روزا بغضمو فرو میخورم....

میدونی سید...

این ادما نمیفهمن منو....منم نمیفهممشون...

ولی سید....من ایمان دارم به راهم....

من غرق ارامشم توی این راه.....نگاه نکن اینهمه غر میزنم بهت....

به تو میگم..به شماها میگم...چون برترین های خدایید...کی بهتر شما....

دلیل خیلی دارم سید...اما گاهی جلوشون سکوت میکنم....بزار هرچی میخان واسه خودشون ببافن و بگن و حرف بزنن ....

مهم حضرت زهرا س ک راضی باشه...همش فدا سر مادر س....

یه روزی به حضرت علی ع سلام هم نمیکردن ....اینا ک چیزی نیست....

 

میدونی سید...

دلم برای محرم تنگ شده...

دلم برا شلمچه هم تنگ شده....

شلمچه عجیب بوی کربلا میداد...


نوشته شده در پنج شنبه 97/5/11ساعت 7:11 صبح توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

سلام عزیز برادرم...

سید جان...از صبح ک بیدار شدم فقط راه میرم و با خودم بلند بلند حرف میزنم...سردرد و چشم درد امونم رو بریده....بغض داره خفم میکنه....

پرنده رو دیدی داخل قفس؟

خودشو میکوبه ب دیواره ها تا شاید راهیی پیدا کنه؟

حالم مثل اونه...ولی بدتر...

سید...میدونی...

منو چه به شما شهدا....

منو چه به پاکی شما....

من الان نباید اینجا باشم...

لطف شماست...

لطف شماست.....

سید...

نمیخوام قصه بگم...

میدونی و میدونم....

سید...میدونی چقدر کج رفتم...چقدر بدم...

ولی سید با همه بدیم...

طاقت ندارم ببینم این اوضاع رو ...

سید جان...

مرگ من که دیر و زود نداره....

همین جاهاست...

میدونم خودم وقتی ندارم ....

سید....پس میرم دنبال وظیفم...

بزار اگه مردم...نگن بخاطر فلان و فلان مرد...

بزار اگه مردم....خیال خودم راحت باشه...

سید من عهد کردم...من ب خون شما دوتا قسم خوردم...

سید به خون دوتا شهید قسم خوردم....

بیخیال همه ...من عهد کردم جلو حضرت زهرا س رو سفید باشم....

سید من دق میکنم اگه جلو حضرت زهرا سلام الله علیها شرمنده باشم...

با چه رویی سید...با چه رویی....

سید بگیر دستمو....نزار کج برم...

بزار این مدت اخر زندگیم سرم بالا باشه  ..

سید انسان همش تو زیانه ....این چیزیه ک تو از ایه قران گفتی ...

ولی من...امیدم به رحمت شماست

سید خیلی وضع بده...

ولی غیر ارده خدا چیزی اتفاق نمیافته ...

سید..ان شاءالله ظهو اقا...

خداکنه من کج نرم...

خدایا...اگه قراره ی روزی بایستم جلوی حق....منو قبلش بکش....

دلم گرفته مرتضی...

دلم گرفته...

این همه چراغ تو این شهر...

چشمم رو روشن نمیکنه ....

 

 


نوشته شده در سه شنبه 97/5/9ساعت 1:2 عصر توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم...


نوشته شده در یکشنبه 97/5/7ساعت 11:4 عصر توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت