سفارش تبلیغ
صبا ویژن
به کبودی یاس سوگند...

بسم الله

ادمایی دور و برم حالشون خوب نبود و نیست.

استرس شدید اون و حال خرابش.

وقتی ک میگفت چ راحت فکر میکردم میشه نگفت.

ناراحتیش وقتی گفت چقدر همه خوشحال بودن.

 

 

اون یکی چهره اش شدیدا رنگ پریده بود.چشمای بی فروغ

بهم گفت خیلی غمگین شد.

بهم گفت میترسم

اصلن اولین بار بود جدیت ازش میدیدم.

گفت داغون شدم.

گفت کاش اصلن ندیده بودم چیزی رو...

 

 

به ادمای اطرافم ک نگاه میکنم.

دلم برای خودمون میسوزه

سرکش و شرور نیستیم که بیخیال همه اطرافمون باشیم

اونقدری هم بی هویت نیستیم ک خواسته های خودمون رو تسلیم کنیم.

آدمای اطرافم از بیرون آدمای شادی ان.

از باطن هم آدمای خوبی ان.

خیلی خوبن.

ولی گم شدن...ولی گم شدیم....

 

وقتی میبینم چطور به این در و اون در میزنن تا راهی پیدا کنن.تا کورسوی امیدی پیدا کنن.و ناامیدانه پیش میرن تا شاید برسن به جایی ک بتونن چنگ بندازن بهش. دلم میگیره....

 

دنبال شور و شوق و زندگی فعالانه شاد جهادی بودم...

دنبال اینکه چرا گمش گردم...

دنبال پیدا کردنش.

بهم گفت باید عشق داشته باشی! حالا هرچی و هرکی باشه.فقط باشه.

 

من از زندگیم خیلی انتظارها دارم.

انتظار دارم حلال باشه...

 

من از خودم خیلی انتظارها دارم...

انتظار شاد بودن...محکم بودن.قوی بودن

 

 

من از این همه بی تحرکی اینطوری شدم.

خدایا....نجاتم بده از دنیا و حب دنیا.

 

 

تو باید این بچه ها رو زنده کنی...

 

 

 

 


نوشته شده در سه شنبه 99/7/1ساعت 2:35 عصر توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

بسم الله

درگیر ی چیزایی هستم ک ناشناختست برام.توصیفشم سخته..

درگیر چرایی کارهام.

درگیر چرایی ادامه.

درگیر چطور زیستن.

چ انسان ها با وجوددهمه سختی های اطرافشون بازم ادامه میدن؟

ادما زندگی میکنن ک ب کجا برسن؟

افسرده نشدم ک اینارو میگم!

فقط ذهنم درگیر یه هدفه برای ادامه هست.

گاهی حس میکنم چقدر نمیشناسم خودمو.

انگار کارام یه جور از پیش برنامه ریزی شدست...

یه روزای دیگه برعکس.

هرچی مینویسم انگار چیزی ننوشتم.

 

مسئولیتم نسبت ب بقیه باعث نمیشه رفتارم تغیر کنه.

چرا!؟

چرا نمیتونم خودم رو با این هدف ک ما برای انسانیت.یا قرب الی الله زندگی و تلاش میکنیم راضی کنم...

چرا درکشون نمیکنم...

 

ذهنم سرتاپا چرا هست...

پشیمون میشم!؟

 

 

دلم برای غروبای پشت بام تنگ شده.

 

 

شد ی سال.

من خداحافظی نکرده بودم.

قرار بود ی سال نشده برگردم پیشتون اقا.

ببخشید...

خیلی بد کردم...

بی ادبیه اگه دلم رفته باشه برای گوشه حرم نشستن؟

 

 

زندگیم داره میگذره.

و من درگیر حوادث اطرافمم...

فقط باید در حال زندگی کنم؟

با همه امیدها و آرزوها و تلاش ها و شکست ها؟

 

میترسم.

اما زندگی کردن رو دوست دارم.

حس میکنم خدا در زندگی من ی موجود منفعل بود.

اما هنوزم عاشق خدایی ام ک حلزون ها رو.و اون گل رو.با همه زیباییش افریده....

 

 

 

همه چی درست میشه....

 


نوشته شده در پنج شنبه 99/6/27ساعت 6:9 صبح توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

سلام

 

میگن که باید در حال زندگی کنی 

گذشته و آینده رو بزاری کنار.

ولی گاهی باید پرسید:چطوری!؟

 

اینده یه فرایند دقیق و ترسناکه.

مثل یه هزارتو میمونه.

باید یه نمای کلی ازش داشته باشی

که زمانی که واردش شدی راهو گم نکنی.

از تو در تو بودنش خسته نشی.

نا امیدت نکنه.

باید چشم اندازهای قوی داشت برای اینده...

 

و این اینده ترسناکه....

 

 

 

 


نوشته شده در یکشنبه 99/6/23ساعت 9:13 صبح توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

بسم الله

سلام

این روزها سریع به هم میریزم.زیاد حوصله سروصدا ندارم.

اما...

شرایط خیلی عالی تر شده.

من اینده پرتلاطمی رو خواهم داشت.

از همین الان میدونم.

دوباره شادتر شدم.

امیدوار تر شدم.

دارم ب خودم اجازه میدم ب شروع دوباره فکر کنم.

من یاد گرفتم اون من گذشته دیگه شکسته.

اون من تغییر کرد.

باید این من جدید رو خودم بسازم.

نمیتونم این خواسته رو داشته باشم ک عادات اون من هنوزم در من باشن.

اعتقادات اون من،اعتقادات خوبی بود.اما اونا از اعتقاد تبدیل به عادت شده بودن.

من گذشته غرق اشتباه هست...

خیلی اشتباه کرده.

بی اراده هست.

خط قرمز های مشخصی نداشت.

 

این من جدید رو میخوام شکل بدم.

میخوام سفت و سخت شروع کنم بسازمش.

میخوام اون عادات اشتباه گذشته رو پرت کنم بیرون.

میخوام شاد باشم.

میخوام زندگی کنم.

میخوام بندگی کنم.

دارم خط مشی زندگیم رو.خط قرمز هامو.قوانین زندگیمو.

مشخص میکنم...

 

این روزا اختصاصا وقت میزارم برای خودم.

برای خود خود خودم.

خودمو میشناسم.

خودمو نوازش میکنم.

زوایای پنهان شخصیتم رو بررسی میکنم.

به چیزایی ک دوست دارم اهمیت میدم.

 

این روزا باید ببینم کجای زندگیم.

و کجا میخوام برم.

 

این روزا دارم میگردم ببینم خدا کیه.کجاست.

دارم میگردم ببینم چرا نماز میخونم.

چرا میگم حسین..

کل زندگی اماما رو دارم میخونم.یه سیر کتاب.

 

این روزا به زندگی ادما دقیق میشم.

بررسی میکنم ک چرا این کارو کرد.

چرا اون کارو کرد.

 

 

این روزا خوشحالم و رها

بی دغدغه...

بی استرس...

بی ترس...

رها و از هفت بند جهان آزاد.

 

پرسه میزنم.کتاب میخونم.شعر میخونم.عروسک درست میکنم.دستکش میبافم.فیلم میبینم...

کلی دغدغه و فکر. کلی استرس. کلی ریسک...همشو گذاشتم کنار و دارم میگردم دنبال خودم...

 

حقمه کمی آرامش  مطلق داشتن...

 

 

من بلاخره دارم می ایستم.

خیلی قوی تر.

مومن در هیچ چاچوبی نمیگنجه...

هیچ چارچوبی.

 

 

اگه مردم،دلم میخواد روحم سرشار باشه.

سرشار از فهم کارایی ک کرده

سرشار از شادی عمیقی ک چشیده.

 


نوشته شده در شنبه 99/6/22ساعت 3:7 صبح توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

سلام.

امروز صبح رفتیم پیاده روی.دو ساعتی توی پارک چرخیدیم.

ویو های مختلف پیدا کردیم.بی هدف قدم زدیم.چای نوشیدیم و...

 

شرایط سختی پیش رو دارم.

امادگی کافی هم براش ندارم.

باید کم کم باهاش رو به رو شم...

اروم و پیوسته....

 

 


نوشته شده در یکشنبه 99/6/16ساعت 12:34 صبح توسط به کبودی یاس نظرات ( ) |

   1   2      >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت